مارتیا،فرشته کوچک خوشبختی ما


+ مارتیا 17 ماهه شد

دیروز مارتیا ١٧ ماهه شد .

اینترنت اداره به علت کندی سرعت قطع بود.

دیروز کلی حرف برای گفتن داشتم اما امروز چیزی به ذهنم نمیرسه.

آخر هفته برای تعطیلات میریم شمال.

در حراجهای فصل کلی خرید کردم.

مارتیا این روزها به نظرم خیلی جلوتر از سنشه.

دندان 13 و14 نیش راست و چپ بالا جوونه زدن.

نازنین جون وبلاگ تمشکی برام باز نمیشه.

 

نویسنده : لیلامامان مارتیا ; ساعت ۱٢:٠۱ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٠ بهمن ۱۳۸۸
تگ ها:
    پيام هاي ديگران()   لینک

+ مارتیا آشپز میشود

عصرها وقتی من توی آشپزخونه مشغول آشپزی هستم مارتیا  هم دوست داره غذا بپزه.از توی کابینت قابلمه برمیداره و از کشو اَ م  (قاشق) و مخلفات آشپزی رو هم یا از من میگیره و یا خودش از کابینت ها.من معمولا بهش پسته و بادوم میدم ولی اون میدونه که مخلفات غذا چیزهای دیگه است.

سوپ دیروز شامل لپه ،نخود،کاهو،پیاز،پسته،ورمیشل،ماکارونی و نَ م (نمک)بود.

مارتیا در قابلمه رو میبنده و منتظر میشه.

غذا رو هم میزنه.

با همون قاشق بزرگ دهان من میکنه و منم مثل اون میرم تو خیال و غذاشو میخورم و ازش تعریف میکنم.

پسرنازنینم توی خیالش با خودش و من بازی میکنه و گاهی میخنده و گاهی عصبانی میشه.

سرانجام کار قابلمه رو برمیگردونه روی زمین و مشغول آشغال درست کردن میشه تا جارو بیاریم و اون جارو بکشه.

بزرگ مرد کوچکم ! با توانایی و ثباتی که در تو میبینم مطمئنم که خیلی زودتر از آنچه تصور کنم شاهد طی کردن پله های ترقی ات خواهم بود.مهم اینست که به آنچه میخواهی برسی نه به خواسته من و هر شخص دیگری،من و پدرت راه را برتو هموار خواهیم کرد و حامی ات خواهیم بود تا تو خود انتخاب کنی.باشد که بپذیری و رهنمون شوی.

نویسنده : لیلامامان مارتیا ; ساعت ٩:٢٩ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱٤ بهمن ۱۳۸۸
تگ ها:
    پيام هاي ديگران()   لینک

+ پانتومیم

دیشب برای اولین بار با مارتیا رفتیم کارواش.اونقدر به پسرک خوش گذشت که به قول همسر انگار بردیمش باغ وحش.با زبون خودش برامون تعریف میکرد که چی میبینه.

وقتی رسیدیم خونه،من و همسر از فرط خسته گی لمیدیم روی مبل و مشغول تماشای اخبار روز شدیم.

مارتیا کمی ما دو تا رو تماشا کرد و بعد رفت سمت تلوزیون و اونو خاموش کرد و بعد هم دستش رو گذاشت روی صورتش و شروع کرد به خُر خُر و پیش پیش کردن و بعد  هم سریع مِ مِ (پستونکش) رو گذاشت دهنش و رفت توی اتاق خواب کنار تختمون.

من و همسر اونقدر از این حرکت شگفت زده شدیم که تصمیم گرفتیم به حرفش گوش بدیم و بریم بخوابیم و این شد که ما دیشب با پانتومیم زیبای مارتیا٩.٣٠ خوابیدیم.

*دیشب قرار بود با دایی و خاله و دوستان بریم شام بیرون به مناسبت تولد دایی.ولی چون عمو حسین مشکل داشت موکول شد به بعد.

*از پیشنهادهای ارزنده شما در مورد انتخاب محل مناسبی برای صرف شام ١٠ نفر و نصفی (مارتیا)،که فست فود نباشه استقبال میکنیم.

*یه موضوعی من و همسر رو خیلی عذاب میده.روزهایی که مارتیا رو میبرم خونه مامان به شدت احساس میکنم لوس میشه.یعنی وقتی خونه خودمون هستیم دلش میخواد هر کاری که اون میخواد انجام بده و ما ازش اطاعت کنیم.ازتون راهنمایی میخوام؟

 

نویسنده : لیلامامان مارتیا ; ساعت ٩:٠۸ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸۸
تگ ها:
    پيام هاي ديگران()   لینک

+ گزارش تصویری تولد دایی

کیک تولد دایی رو خاله سارا پخت و چون شمع ٩ پیدا نشد مجبور شدیم شمع دونه ای بزاریم.

مارتیا خیلی خوب متوجه تولد شده بود و یکسره با دایی همراهی میکرد.

قربون ذوق زدنت برم مادر

مارتیا به خوبی شمع تولد دایی رو فوت کرد.

دایی از همه وجه نقد هدیه گرفت و یه کیف جیبی و یه کیف کج از چرم مشهد

اینم دایی و مارتیا در کنار همون تابلو

*********

در ادامه بازیهای برقی مارتیا لطفا به نحوه شارژ" اب تاب" مامان لیلا توجه کنید

موفق شدم هوراااااااا

نویسنده : لیلامامان مارتیا ; ساعت ٧:۳۸ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱٢ بهمن ۱۳۸۸
تگ ها:
    پيام هاي ديگران()   لینک

+ بازیهای این روزهای مارتیا

مارتیا این روزها عاشق شارژ کردن موبایلهاست

بارها تلاش میکنه تا شارژر رو به موبایل وصل کنه

به "بَ ق" زدن شارژر هم براش به شدن لذت بخشه

وقتی موفق میشه برای خودش دست میزنه و منتظر تشویق ماست

مارتیا در اولین خمیربازی از من خواست براش کمربند درست کنم "دَ دَ"

مارتیا و هدیه مامانی

مارتیا در تلاش برای پوشیدن " کَ کَ ش"

*پ ن :مارتیا یک هفته است که کلاه اش رو خودش سرش میکنه و خوشحال میشه و برای خودش دست میزنه.برای پوشیدن لباس هاش خیلی تلاش میکنه.

 

نویسنده : لیلامامان مارتیا ; ساعت ۱٠:٥٤ ‎ق.ظ ; شنبه ۱٠ بهمن ۱۳۸۸
تگ ها:
    پيام هاي ديگران()   لینک

+ دو سال گذشت

٩ بهمن ٨٨ یعنی فردا،دو ساله که مارتیا با ماست.وقتی فکر میکنم میبینم ،گاهی دو سال برام دو روز  بود و گاهی برام به اندازه دویست سال.مهم اینه که مارتیا عزیز دل ماست و برای هر لحظه بودنش هزار بار خدا رو شکر میکنم.خدایاااااااااااا ممنونم

خاطرات اون دو تا خط قرمز و کرسی و سونوی خانوم خونه و گل و دکتر و .... چیزی نیست که هیچ وقت فراموش کنم.

دیروز از ساعت ٣ که رسیدم خونه تا ١٠که بابا بیاد من و مارتیا تنها بودیم و کلی با هم خوش گذروندیم.بخشی از مکالمات ما:

من:مارتیا دختر خاله من که مریضه خونه مامانیه کیه؟

مارتیا: نَ نَ ز (نرگس)

*******

من:مارتیا بابا کجاست؟

مارتیا:دَ دَ

من:مارتیا دَ دَ بابا چی داره؟

مارتیا:آب (بابا رفته بود استخر)

*******

من:مارتیا منو چند تا دوست داری؟

مارتیا:د َ ه

من:مارتیا من هزار تا دوست دارم،صد هزار تا دوست دارم

مارتیا:دَ ه

*******

من:مارتیا عشق من کیه؟عسل مامان کیه؟

مارتیا: مَن

*******

من:مارتیا این بلوزت چه رنگیه؟

مارتیا:آ بی

 

نویسنده : لیلامامان مارتیا ; ساعت ۸:۱٥ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۸ بهمن ۱۳۸۸
تگ ها:
    پيام هاي ديگران()   لینک

+ دوشنبه خوب-دوشنبه بد

مشاهده یادداشت خصوصی

نویسنده : لیلامامان مارتیا ; ساعت ٢:۳۱ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٦ بهمن ۱۳۸۸
تگ ها:
    پيام هاي ديگران()   لینک

+ همه احساسات مرد کوچک زندگیم

مشاهده یادداشت خصوصی

نویسنده : لیلامامان مارتیا ; ساعت ۸:۳۳ ‎ق.ظ ; شنبه ۳ بهمن ۱۳۸۸
تگ ها:
    پيام هاي ديگران()   لینک

+ صبحانه این دو در آن دو

صبح وقتی همسر پیشنهاد صبحانه دو نفره در رستوران "آن دو" رو میده فراموش کرده که با یک بلوف خوان حرفه ای طرفه.بنده میپذیرم با کمال میل هر چند صبح که از خونه اومدم بیرون با خودم عهد کردم رژیم غذایی رو شروع کنم.چون نمیدونیم قیمت بوفه کامل صبحانه اش چقدره اساسی میخوریم که چیزی از دست نداده نباشیم.هر روز برای رساندن همسر به محل کار از جلوی این رستوران رد میشیم و بالاخره امروز تصمیم گرفتیم امتحان کنیم.از مسئولش میخواهیم برامون موزیک هم بزاره و خلاصه جای همه خالی خیلی میچسبه.این دو در آن دو

گاهی یاد صبحانه های دو نفره در هتل در سفرهای خوبمون در چند سال گذشته از زندگی مشترکمون میافتیم و گاهی یاد صبحانه های تنهایی در ماموریت های اداریمون.جالبه که تنها حرفی که از مارتیا میزنیم اینه که :غیر از صبحانه هیچ وعده غذایی رو نمیتونیم بدون مارتیا بخوریم.

تصمیم میگیریم هفته ای یکبار و اگه نشد دو هفته یکبار برای صبحانه بریم" آن دو "

رستوران آن دو :خیابان مهناز بوفه صبحانه از ٧ تا ١٠.٣٠ داره.قیمتش هم به نظر ما که خیلی خوب و مناسب بود.

به مدیر رستوران قول دادیم براش تبلیغ کنیم .این عکسها رو از یه وب سایت دیگه برداشتم که آدرسش روی عکسها هست.

همه مواد غذایی اش بسته بندی و با مارک های معتبر بود.

 

واما عسلک:

این روزها مارتیا به شدت به من و همسر و بابای من وابسته شده و گاهی در طول روز اگه یک نفر نباشه برای اون بغض میکنه و گریه میکنه و دلتنگی داره.

آخر هفته مامان و بابای همسر از شمال اومدن.مامانی برای مارتیا یه جفت چکمه از همونهایی که خیلی دوست داره آوردن که متاسفانه سایزش 28-29 و اندازه مارتیا نیست.دیشب مامان همسر تلفن زدن و با مارتیا مشغول صحبت هستند.

***********

مامان:سلام مارتیا من کی ام؟

مارتیا :ماماما مر ر ر

مامان:مارتیا مامان مریم برات چی هدیه آورده؟

مارتیا: ک ک ک (یعنی کفش)

**********

از مارتیا میپرسیم :کی برات پاستیل آورده؟

مارتیا:عَم

************

وقتی عکسش رو بهش نشون میدیم و ازش میپرسیم:مارتیا این عکس کیه؟

مارتیا :با بالا بردن و زدن دستش به سینه اش میگه:مَ ن

*********

از روزی که اون اتفاق توی آسانسور براش افتاده هر وقت اسم آسانسور رو جلوش میاریم یا وقتی توی آسانسور هستیم.مارتیا پشت دستش رو نشون میده و اوف اوف میکنه و اصلا به در آسانسور نزدیک نمیشه.

*******

یکشنبه هفته قبل وقت چکاپ داشت و خدا رو شکر همه چیزش حتی از نرمال هم نرمال تر بود.توی مطب اونقدر شلوغ کرد و سر و صدا راه انداخت که ما رو زودتر از همه فرستادن تو.اولش با دادن خوراکی بهش کمی آروم نگهش داشتم -تنقلات بین روز مارتیا :مویز و کشمش و برگه هلو و زردآلو و نبات و مغز پسنه و بادوم وپاستیل و...است-از این جور چیزها خیلی خوشش میاد.بعد دیدم تنها راه حل کنترل کردنش اینه که آشغال درست کنم و بدم مارتیا بندازه توی سطل آشغال و اون موقع منشی دکتر فهمید که ما باید خیلی زود دکتر رو ملاقات کنیم تا اعصاب همه آروم بشه .توی مطب دکتر یکی از دوستان وبلاگی مون رو دیدم.دنیا چقدر کوچیکه.اونا ما رو شناختن.اهورا جون بوبولی و مامان مهربون و دوست داشتنی اش.خیلی از دیدارتون خوشحال شدیم.

از لحظه دیدار دکتر، مارتیا با صدای بلند و داد و فریاد گریه کرد تا آخرین مراحل معاینه.قبل از دیدار دکتر وقتی به من گفتن خانم .... مارتیا رو بیارید برای قد و وزن مارتیا با داد میگه : ن َ ننننننَ.

********

*دختر خاله ای که دختر عموم هم هست بیمارستان مهر بستریه برای یه عمل سنگین.براش دعا کنید.

*آخر هفته امتحان ارتقا ک ار شن اسی دارم و شاید کمتر اینجا بیام.

**تولد شازده پسر مریم گلی عزیزم مبارک.

**ری رای نازنین:نمیتونم برات کامنت بزارم.این روزها خیلی به یادت هستم عزیزم.

***پ ن ساعت ١٢.۴٠ ظهر-همسر عزیزم:جالبه که هنوز از صبحانه صبح سیرم و نیاز به خوردن چیزی ندارم.مطمئنم که حضور تو و خوردن صبحانه در یکروز کاری اوایل هفته اونقدر بهم هیجان و انرژی داده که میتونم تا هفته بعد و قرار بعدی صبحانه سیر روحی باشم.ممنونم از پیشنهاد ارزشمندت

کمی که فکر میکنم میبینم چقدر از مسائل کوچیک میشه انرژِ‌ی گرفت و انرژِی داد.حیف که کله پاچه دوست ندارم و پایه خوردن دل و جگر اول صبح نیستم والا ....

 

نویسنده : لیلامامان مارتیا ; ساعت ٧:٤٥ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢٧ دی ۱۳۸۸
تگ ها:
    پيام هاي ديگران()   لینک

+ ماجراهای یک پسر 16 ماهه

شاید این احساس هر پدر و مادری باشه که بچه اش از هر نظر بهترینه.من بیشتر دنبال کشف کمبودها وایراد ها  هستم.اما مدتیه تصمیم گرفتم از لحظه به لحظه با پسرک بودن لذت ببرم.همیشه خودم رو بخاطر گذشته ای که از حدود 8 ماهگی مارتیا برای خودم و همسر ساختم و  شیرینی های اون روزهای پسرک رو قدر ندونستم سرزنش میکنم.حالا میخوام یه مادر شاد باشم برای پسرم.

مارتیا امروز 16 ماهه شد.مطابق ماههای قبل استرس زایمان و روزهای اول تولدش به من غالب نشد.تمام احساس خوشایندی رو که از حضورش در کنارمون داشتم رو بهش منتقل کردم.فرشته قشنگم ،گل من تولدت مبارک.

دیشب فیلم تولد یکسالگی اش رو براش گذاشتم و اون حسابی لذت برد و ت َ تَ کرد و شمع فوت کرد.پدر و پسر جارو کشی کردن و من ازشون فیلم گرفتم.

مارتیا در 16 ماهگیش دوست داره از میز و مبل و صندلی بره بالا و اون بالا بایسته و ما رو بترسونه که هر لحظه میخواد بپره پایین،تا ما بریم و آماده در آغوش کشیدنش باشیم.

مارتیا در 16 ماهگیش دوست داره بره توی چهارپایه برعکس  یا توی سبد بشینه و ما حرکتش بدیم.

مارتیا در 16 ماهگیش دوست داره اسباب بازی هاشو بریزه توی کامیونش یا یه سبد و با نخ ماشین رو بکشه.

مارتیا در 16 ماهگیش دوست داره لیوان آبش رو بگیره دستش و خودش بخوره.

مارتیا در 16 ماهگیش دوست داره غذاشو با قاشق بزرگ بخوره و حتی به دیگران هم غذا بده.

مارتیا در 16 ماهگیش دوست داره یه جا یواشکی قایم بشه و ما دنبالش بگردیم.

مارتیا در 16 ماهگیش دوست داره نقاشی بکشه.

مارتیا در 16 ماهگیش میفهمه که نباید انجام کارهای بد رو بپذیره.

مارتیا در 16 ماهگیش روی در و دیوار نقاشی میکشه و وقتی ما با ناراحتی بهش میگیم این کارو کی کرده میگه بابا.و با علامت دستش به ما میفهمونه بابا عبداله.

مارتیا در 16 ماهگیش چون خوب حرف نمیزنه هر کسی ویا چیزی رو که اسمشون رو نتونه بگه با یه علامت میشناسه.

مارتیا در 16 ماهگیش وقتی کار خلافی انجام میده شروع میکنه به زدن روی پاهاش و وای وای کردن.

مارتیا در 16 ماهگیش شبها از 10 تا حدود 6.30 میخوابه.

مارتیا در 16 ماهگیش وقتی پی پی میکنه اعلام میکنه و میره یه گوشه.

مارتیا در 16 ماهگیش دوست داره توی قابلمه با قاشق و چنگال غذا بپزه.

مارتیا در 16 ماهگیش دوست داره بره بالای وزنه و جعبه و هر چیزی که ارتفاع کمی داره و تعادلشو حفظ کنه.

مارتیا در 16 ماهگیش دوست داره مثل مامان و باباش عینک آفتابی بزنه.

مارتیا در 16 ماهگیش گاهی با یه پارچه اونقدر سرگرم میشه که انگار از بهترین اسباب بازی ها بهتره و گاهی هیچ چیزی مشغولش نمیکنه.

مارتیا در 16 ماهگیش دنبال پدر و مادر پدر بزرگ گریه میکنه.

مارتیا در 16 ماهگیش کاربرد بیشتر وسایل برقی رو میدونه(سشوار،اتو،جاروبرقی،ریش تراش ،میکسر و....).همه سیمها و دو شاخه ها رو به پریز میزنه.

مارتیا در 16 ماهگیش کلید رو وارد قفل میکنه و تا جایی که بتونه میچرخونه.

مارتیا در 16 ماهگیش میفهمه وقتی چیزی خراب میشه و یا کسی مریض میشه باید بره دوتُر.

مارتیا در 16 ماهگیش سعی میکنه کفش و شلوارش رو بپوشه ولی نمیتونه.

مارتیا در 16 ماهگیش دست و صورتش رو با دستمال خشک میکنه.

مارتیا در 16 ماهگیش صدا و علامت حیوانات رو تقلید میکنه.

مارتیا در 16 ماهگیش باید در تمام شبانه روز کمربند ببنده .

مارتیا در 16 ماهگیش احساساتش رو با بوسیدن صدا دار،ناز کردن و بغل کردن نشون میده.

مارتیا در 16 ماهگیش میتونه قصه کتاب حمومش رو به زبون خودش بگه.

مارتیا در 16 ماهگیش میتونه توپ بازی کن.

مارتیا در 16 ماهگیش دوست داره موزیک گوش بده و گاهی هم برقصه.

مارتیا در 16 ماهگیش هنوز با پستونک میخوابه.

مارتیا در 16 ماهگیش بیشتر اعضای بدنش رو میشناسه.

مارتیا در 16 ماهگیش اونقدر شیرینه که هر چی بنویسم کمه.

مارتیا در 16 ماهگیش .....

خدایا اینا همه نشون دهنده قدرت و عظمت توست که طفلی که توان سیر کردن خودش رو نداشت حالا اینقدر پیشرفت کرده.خدای مهربون شکرت هزار هزار بار شکرت

امروز تولد خاله گیتا (دختر خاله من )هم هست .تولدش مبارک

مارتیا در صندلی ماشین در حال رفتن به رستوران البرز (88/10/18)

مارتیا در صندلی غذاش در البرز

مارتیا مشعوف از خرابکاری

وقتی مارتیا خوابش میگیره

وقتی مارتیا در حین غذا خوردن میخوابه ، به میزهای کناری اجازه میده غذاشون رو بدون صدا و در آرامش بخورن.اونقدر شلوغ کاری کرد که نزدیک بود ما رو بندازن بیرون.

 

 

 

 

 

نویسنده : لیلامامان مارتیا ; ساعت ۸:۱٧ ‎ق.ظ ; شنبه ۱٩ دی ۱۳۸۸
تگ ها:
    پيام هاي ديگران()   لینک