بزرگ شدی مرد کوچک

بزرگ مرد کوچکم!باورش برایم سخت بود که بپذیری.وقتی در آغوش پدرت نشستی و مثل یک مرد به من چشم دوختی و حتی کلمه ای نگفتی تا چتری های موهای طلایی ات را که سایبانی شده بود برای چشمان دریایی ات کوتاه کنم.من و پدرت تعجب کردیم از این همه بزرگی.فقط در عرض چند ماه است که شاهدیم چقدر منطقی و صبور شدی.وقتی برایت توضیح دادم که بلندی موهایت و ریختنش در صورت و چشمت خوب نیست به راحتی کنار آمدی و پذیرفتی.

قهرمان!لقبی جز این توصیف بزرگی دیروز تو نیست.

دیروز عصرحدود دو ساعتی در مطب شلوغ و پرهمهمه دکتر از با هم بودن لذت بردیم.بارها از پله های سالن تا پشت بام بالا رفتی و پایین آمدی. برای بار دوم که دستانت را شستم و ضد عفونی کردم وقتی خواهش کردم به نرده های کثیف دست نزنی بدون کمک نرده ومن پله را بالا رفتی و موفق شدی.آفرین به اراده ات.بارها با هم سوار آسانسور شدیم و به همه سلام کردیم.سلامی بلند و پرانرژی .آنقدر شیرین که حتی بیماران مسن رو هم شاد میکرد.به روح بلندت بالیدم  وقتی خوراکی ات را به همه کودکان و پدران و مادران منتظر تعارف کردی،وقتی یکی از پدرها در توصیفت این کارت تو را "مرد دل گنده"خواند ،وقتی حتی با بچه های بزرگتر از خودت دوست شدی.

قبل از دکتر در مسیر رفتن به دنبال پدر مثل همیشه برایت توضیح دادم که به دیدار دکتر امید.وار میرویم .نق نق را شروع کردی که نه من خوبم.توضیح دادم که قرار است دکتر گلویت را ببیند و اگر اجازه داد و خوب بودی بتونی بستنی بخوری.جایزه ات همان بتن یر که قولش را داده ام.بعد از معاینه دکتر به تو یه واکسن میزنه که بتونی با دوستانت در پارک بازی کنی تا مریض نشی و سالم باشی.

دو ساعت انتظار برای دیدار دکتر و خوردن بستنی امانت را بریده بود.

وارد اتاق دکتر که شدیم به سمت میز رفتی و مثل یک مرد سلام کردی و دست دادی.دکتر تو را شناخت.سلام مارتیا!خوبی؟

حین معاینه برای دکتر حرف زدی،دکتر تمام کلمات و جملات را فهمید و وقتی از ابزارهای داخل جعبه ابزار پدرت و انواع پیچ گوشتی و انبردست و .... گفتی شگفت زده شد.همه چیز عالی بود.قد و وزن و تنفس و حلق و گوش و ....

زمان تزریق واکسن در آغوش گرفتمت و برایت توضیح دادم که وقتی که دکتر واکسن را میزند انگار یک زنبور تو را نیش بزند و با انگشتانم گزیدمت.کودکم !امید که  تمام  نیش های زمانه به نیش زنبور بماند و تو صبور باشی و من و پدرت پشت و پناهت.

عزیزم!بزرگ شدی مرد کوچک.به تو و صبوریت افتخار کردم وقتی که حتی زمان تزریق گریه نکردی و اشک نریختی.باورش برای من و پدرت که هیچ ،حتی برای دکترو منشی هایش هم سخت بود.

                  

                  بستنی بعد از واکسن خیلی میچسبه

                 خصوصا اگه براش کلی توی ترافیک گیر کنی

پ ن 1:دیشب به مارتیا گفتم :فردا پنج شنبه است و پدر پیش توست و مامان دیر میره سرکار و بیشتر بخواب.پسر سحر خیز ما ساعت 7 بیدار شد.قبل از خروج از خونه مامان اینا سوئیچ رو از من گرفته و دیوار رو نقاشی میکنه.یهو عصبانی شدم اونقدر که از هیچ کدوم از راه حلهای ارائه شده در کتاب که دیروز نوشتم نتونستم استفاده کنم.دست مارتیا رو کشیدم و فریاد زدم این که مداد نیست از روی دیوار پاک نمیشه. افشان جان به قول تو خیلی از موارد هست که حتی هیچ کدوم از این روشها کارساز نیست.باید در موقعیت قرار بگیری.

پ ن 2:مدتهاست مارتیا دوست داره داخل موتور ماشین رو ببینه.این هم یکی از هدیه های واکسن دیروزش بود که امروز صبح با پدر در کاتوپ رو باز کنند و موتور رو ببینند و پدر برای مارتیا توضیح بده که چی به چیه.

پ ن 3:چند روز پیش مشغول رانندگی بودم و مارتیا توی صندلی اش نشسته بود و اون دستگیره بالای در که توی عکس هم معلومه میگیره و به من میگه مامان چرا صندلی تو از این دستگیره ها نداره؟براش توضیح میدم که من راننده ام اگر  برای من دستگیره داشته باشه و دستم رو بگیرم حواسم پرت میشه و نمیشه و ... میپذیره ولی راضی نیست.اینو وقتی میفهمم که این سوال رو از پدرش هم میپرسه.

/ 11 نظر / 26 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نازی

[ماچ]نوش جونت اون بستنی مهندس کوچولوی قهرمان

سحر مامی تندیس

لیلا جان خوبی.مارتیا جون گل خوبه.[ماچ] ممنون ازینکه این مدت بهم سر میزدی[قلب] وشرمنده که نتونستم زودتر از اینها خدمت برسم[خجالت] ماشالا هم پسرت ناز وخوشگله هم باهوش و فهمیده[قلب][ماچ] خدا حفظش کنه[قلب] می بوسمتون[ماچ][ماچ]

عمه ی امیرحسین

خدا حفظش کنه . ان شالله تا 1000 ساله دیگه واسش بنویسید . به ما هم سر بزنید

نازنین

آفرین به این پسر آقا . واقعاً مرد شده لیلا جون. [ماچ] من هنوز از واکسن واین چیزا می ترسم. باید از مارتیا یاد بگیرم. چقدر خوبه که براش همه چیز رو توضیح می دین. من فکر کنم علت همکاریش همین باشه. ممنون می شم لیلا جون اگه چند تا کتاب مفید برای تربیت کودک به من معرفی کنید.[قلب]

مامان دیبا و پرند

سلام دوستم ببین گل پسرمون چقدر آقا شده. به نظرم دیگه وقتش رسیده که براش یه همبازی بیاری[شیطان][چشمک][قلب]

آیدا

سلام عزیزم.امیدوارم شما ومارتیای عزیزم خوب باشید.من الان بار دوم است که برای شما کامنت میگذارم.من مشتقاق دنبال کردن کارهای مارتیا جان هستم.ممنون میشوم اگر رمز را برایم بفرستید.

آیدا

سلام . رمز چی شد؟ممنون میشم رمز رو هم به من بدید.من از همان اوایل وبلاگ با شما هراه بودم ولی متاسفانه خاموش.

آیدا

سلام . رمز چی شد؟ممنون میشم رمز رو هم به من بدید.من از همان اوایل وبلاگ با شما هراه بودم ولی متاسفانه خاموش.