بی تابی های مارتیا

صبح که بیدار میشه توی تخت صدا میزنه :مامان لیلا،بهش میگم:مامان من اینجا توی هال هستم.میگه:مامان لیلا بیا بخواب.هنوز از خواب سیر نشده ولی استرس رفتن من به سرکار رو داره.میرم پیشش بهش میگم :بیا ببین صبح شده خورشید اومده و هوا روشنه.پرده رو کنار میزنم.میگم:میای بریم خونه بابا عبداله.میگه:نه خونه بابا مع.بود.میگم:مامان جان دیشب از خونه بابایی نمیاومدی خونه مع.بود.حالا نمیای خونه بابایی.

توی آشپزخونه مشغول جمع و جور وسایلمون هستم میاد یه صد تومنی(چون دوست داره توی بازی هاش بره خرید معمولا بهش پول نو میدم که کثیف نباشه)میده دستم .میگه:مامان بیا پول نرو بانک.دایی خاشم بره بانک. نمیدونم باید چی بهش بگمبغلناراحت.موضوع صحبت رو عوض میکنم.میتونی با دوچرخه ات منو ببیری خرید؟

بهش میگم:مارتیا بیا این کاپشن رو بپوش امروز هوا خیلی سرده.میگه:برم در رو باز کنم به هوا دست بزنم ببینم سرده.منتعجبخنده

توی راه رفتن به خونه بابایی مشغول صحبتیم.چند تا کیوسک تلفن میبینیم.بهش میگم مارتیا اینا تلفن همگانی هستن.میگه:آره ،باید پول بدی بهشون حرف بزنی.من و همسرتعجبهمسر میگه:لیلا تو بهش گفته بودی؟میگم:نه واله.

خونه مامان اینا از بغلم پایین نمی اومد.با مامان رفتن نون  بخرن.وقتی از ماشین پیاده شد جیغ کشید.سعی کردم فکر کنم صدای خنده اش بود بجای گریه.همسر میگه:انگار باید برای اون طرح نیمه وقت اقدام کنی.

الان که تلفن زدم خاله جنان گوشی رو برداشت،صداش می اومد که گریه میکنه و میگه:مامان لیلاست؟جنان بهش گفت:نه خانمه ،خاله ساراست.فکرکردم شاید آروم شده ولی ظاهرا امروز از اون روزهاست.

مامان میگفت دیروز خیلی خوب و آروم بوده و اصلا ناراحت و دلتنگ دوری نبوده.

دیشب با یکی از دوستانم که چند سالیه منو میشناسه و به روحیاتم آشناست و خودش مادر دو تا بچه است صحبت کردم.پیشنهاد اون گذاشتن مارتیا به مهد کودک بود.میگفت:اون چیزی که من در رابطه تو با مارتیا میبینم از اون مادرهایی هستی که به شدت بچه رو به خودت وابسته میکنی و این برای هر دو تاتون خیلی بده.وقتی بهونه آوردم که حالا زمستونه بزارم اول بهار تا هوا بهتر باشه.میگفت:هر وقت بچه رو بزاری مهد یک ماه اول رو خواه نا خواه مریضه.مارتیا جزو بچه هاییه که خیلی اجتماعیه و از با جمع بودن لذت میبره.خودت هم احتیاج به استراحت داری باید به خودت هم برسی.

هر چی فکر میکنم دلم راضی نمیشه بزارمش سرکار.از صبح ساعت ٧ تا ٣ ظهر خیلی طولانیه.حالا که مامانم هست و امکان پرستار رو هم دارم فعلا روی طرح نیمه وقت شدن کار میکنم.

/ 26 نظر / 34 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مونا مامان گلسا

سلام لیلا جون. بچه ها وقتی مامان هاشون سرکاره برای اینکه جلب توجه بیشتر بکنن بهونه گیری و بی تابی میکنن خوبه یکمی مستقل بشن و وابستگیشون کمتر.بهترین راه حل رو خودت با توجه به روحیاتتون میتونی پیدا بکنی عزیزم[قلب] [بغل]

یک رهگذر

نمی خوام فضولی کنم اما برای کار هیچوقت دیر نیست اما این روزها دیگر بر نمی گردد . امیدوارم 20 سال بعد غصه نخورید که کاش خانه بودم و به پسرم رسیدگی می کردم . فقط بیان یک تجربه بود . بهر حال امیدوارم بهترین تصمیم را بگیرید.

خاله سارا

آقا مخسم حالش چطوره؟ [نیشخند]

مامان شایان

قربون مارتیای ناز و باهوش امیدوارم بهترین تصمیم و برای مارتیا بگیرین

ایرن

منم با نظر خودت به شدت موافقم. برای مهد بزار کمی بزرگ تر شه.

سيما مامان نيكان

مهد كودك براي بچه ها خيلي خوبه بچه ها به بازي با بچه هاي ديگه احتياج دارن خونه مادر خوبه ولي بازي با بچه ها نمي شه نظر من در مورد مهد مثل شما بود ولي يه زماني مي رسه كا خودت به اين ميرسي كه مهد براش خوبه زمان دوري از شما بهتره كه همراه با بازي و تفريح براي بچه باشه مامانت ازش مراقبت ميكنه ولي همبازي خوبي براش نيست حوصلش سر ميرهچند ساعت در روز بذارش بعد بره خونه مامانت

زمانه مامان پرهام

سلام عزیزم! می دونم برات خیلی سخته ولی اگه بتونی به صورت پارت تایم بزاریش مهد خیلی عالیه مثلا روزی 2-3 ساعت با پرستارش بره و برگرده! پرهام هم به من خیلی وابسته است و هنوز هم به سر کار رفتن من اعتراض میکنه و میگه مامانی به جای تو بره اداره این یعنی هر چی بزرگتر بشن بیشتر دوست دارند مامان پیششون بمونه پرهام هم 2سال و نیم پرستار داشت و با اینکه خیلی پرستارش را دوست داشت ولی میگفت تو هم بمون اونم بیاد.

مامان رایا

سلام لیلا جان.اگه بخواهی به همه حرفایی که بهت زده میشه،گوش کنی،تربیت مارتیا می شه آش شله قلمکار.ولی منم با خودت موافقم.به نظر من تا 3 سال مهد نگذارش.محیط آروم خونه خیلی بهتره تا اینکه صبح اول وقت بچه را از خواب ناز بکشی بیرون،گریه،ترافیک و.....اگه بتونی یک سال باقیمانده را با کاهش ساعت کارت اداره کنی شاید بهتر باشه.مارتیا را ببوس.

مائده

واقعا يكى از عالى ترين مادرها هستى عزيييييييييزم ، منم ارزو دارم مثل تو باشم ، تو خيييييييييييلى عالي بودي........ چه شرايط سختى داشتى اون موقع خانوووووومى??