بازی با رنگ

علاقه مارتیا به نقاشی و رنگ آمیزی از همون وقتی شروع شد که تونست قلم به دست بگیره.هنوز یکسالش نبود که براش پاستل گیاهی خریدم و همش مراقب بودم که یه وقت دهنش نزاره.یواش یواش ماژیک و مداد رنگی هم به وسایل نقاشی مارتیا اضافه شد.با رفتن به کلاس هنر و خلاقیت پرند جون متوجه شدم که پسرک علاقه زیادی به بازی با رنگها داره وقتی شنیدم و مطالعه کردم که بازی با رنگ در کودکی وسواس رو در بزرگسالی کم میکنه و اساسا به دلیل زمینه زیاد انواع وسواس در خانواده ها تصمیم گرفتم مارتیا رو در این خصوص راحت بزارم و بهش فرصت بدم استعدادش رو شکوفا کنه.حتما هر روز با مداد رنگی و معمولا هفته ای یکی دوبار با رنگ انگشتی نقاشی میکنه و حسابی از این کار لذت میبره.

این هفته پنج شنبه در جلسه نوزدهم ب مثل بازی شرکت کردیم و بدون اغراق مارتیا تنها بچه ای بود که از بازی با رنگ اونقدر شگفت زده شد که همه رو به وجد آورد.

زمان ورود به پارک بچه ها با چمن ها بازی کردند و مارتیاحسابی با آب و فواره ها سرگرم شد.

مارتیا اونقدر هیجان زده شد که یهو دستش رو چسبوند به صورتش

نتیجه کار و اولین تجربه پابرهنه راه رفتن روی آسفالت (برگرفته از توصیه های آقای سلطانی)

اون روز مارتیا اونقدر خسته شد که توی ماشین خوابش برد و ساعت ٩.۴۵ بیدار شد.شام خوردیم و حدود ١٢ خوابیدیم.نتونستم حمومش کنم و حمام موند برای فردا صبح بعد از رنگ بازی.

موقع خواب به مارتیا گفتم :فردا جمعه است میدونی یعنی چی؟گفت:مامان لیلا بانک نمیییره.دلم میخواست زار بزنم.

پنج شنبه ظهر که میرسم خونه مارتیا اصلا از دیدارم خوشحال نمیشه و میگه:مامان لیلا بُلو(برو).میگم من اومدم پیشت اومدم بریم بیرون بریم پارک میای؟میگه :نه بُلو.حسابی غم تو نگاهشه و بغض داره و حتی لبهاشم ورمیچینه و معلومه جلوی خودشو گرفته که گریه نکنه.دلم کباب میشه منم به زور جلوی خودم رو میگیرم.بهش میگم بیا بهت جایزه بدم بازم راضی نمیشه میگه: نه نمیخوام.مهمونها که میان یخش آب میشه و حاضر میشه کمی بخنده و با من آشتی کنه.

رنگ بازی جمعه

جمعه صبح در جلسه آقای سلطانی شرکت نکردیم و عصر رفتیم تولد .

َ

/ 25 نظر / 30 بازدید
نمایش نظرات قبلی
فرانک

سلام شما را لینک کردم . اگه منو قابل دونستید منو لینک کنید [گل]

ننه قدقد

چه جالب! شما هم کلاس بازی آقای سلطانی رو شرکت می کنید؟ من ندیدمتون. شاید هم دیدم یادم نیست. این هفته ما هم نبودم. راستی دختر من هم زمانی که همسن مارتیا بود وقتی منو می دید همین عکس العملو نشون می دد اما الان وقتی میرم در مهد دنبالش می پره تو بغلم و خیلی کیف داره.

ایرن

ای جانم. گاهی آرزو می کنم منم برای این نسل بودم و با این امکانات بزرگ می شدم. نمی دونم اون وقت چه فرقی با الان داشتم؟؟؟

مهتا

قربون حوصله ات برم این چه وضعیه پسر جون خوبه مامانت حرص نمیخورهههههه[زبان] روشو ببوس مارتیا جون مثل هانی من چشم آبیه نه؟

روزنویس

آخی چه ژسر هنرمندی شده این مارتیای نازنین

فریدا مامان رایا

لیلا جان یک سوال دیگه:ساعت جلسه دکتر سلطانی با باباها کی است؟ممنون از لطفت

ققنوس

توی عکسها کاملا مشخصه که چقدر از بازی با رنگ لذت می بره واقعا دستت درد نکنه و خسته نباشی مامانی مهربون[ماچ]

لیلا مامان پویان

چه نکته جالبی گفتی لیلا جان نمی دونستم بازی با رنگ وسواس رو کم می کنه[لبخند]

زهرا(مامان مهتاب

به نظر من هم بازی مارتیای عزیز با رنگها خیلی هیجان انگیزه.به قول نغمه جون او کاملا با رنگ آشتیه.قطعا این آشتی نتیجه برخورد آگاهانه شما با علائق پسر کوچولوی دوست داشتنیتان است.امیدوارم بازهم همدیگر را ببینیم دوست عزیز.