چه کنم؟

مامان لیلا بیا خونه

این جمله رو که با کلی بغض و تمنا از مارتیا میشنوم اساسی بهم میریزم.ساعت ١٠ که تلفن میزنم خونه خاله جنان میگه ٧.١۵ بیدار شده و بهونه گرفته و گریه کرده.گوشی تلفن رو که بهش میده فقط میگه:مامان لیلا بیا خونه

به همسرمیگم به مامانم بگم بره خونمون،میگه نه فرقی نمیکنه اون تو رو میخواد.

نمیدونم اگه یه مدت مرخصی بدون حقوق بگیرم و بمونم خونه اوضاع بهتر میشه یا نه.اصلا بعد از سه ماه میتونم برگردم سرکار یا وابسته گی ها بیشتر میشه؟

جمعه صبح که کنارش خوابیده بودم همش چک میکرد که مطمئن بشه هستم.با دستش میزد به من و باز میخوابید تا ٩ خوابیدیم.

دیروز صبح رفتیم یه آتلیه خصوصی.برادر یکی از دوستانمون.دکور خاصی نداشت ولی عکسهای خوبی گرفت.

شب هم در جشن تولد سوشیانس شرکت کردیم.حسابی خوش گذشت.دوست عزیز ممنونم بابت همه زحماتی که دادیم.

پنج شنبه عصر برای سومین بار مارتیا رو به سرزمین رویا بردیم.اونجا به نظرم بد نبود ولی حالا احساس میکنم خیلی جالب نیست.

مارتیا کمی حالت سرما خوردگی پیدا کرده که شاید به خاطر واکسنش باشه.

در اولین فرصت راجع به نظرات آقای سلطانی در مورد برگذاری جشن تولد مینویسم.

/ 26 نظر / 36 بازدید
نمایش نظرات قبلی
پوپک

معلومه که اگه بتونی بیشتر کنارش بمونی براش بهتره . اما وابستگیش بیشتر میشه و ممکنه گاهی کار دستت بده . به نظرم نیمه وقت کار کردن عالیه. من چند ماهه که یک روز درمیون میام سرکا . هم وقت بیشتری برای رادین دارم و هم اون خیلیییی بهتر میره مهد.

نازنین

ممنونم لیلا جون بابت راهنماییتون.[گل] می دونم که در رابطه با مارتیا جون بهترین تصمیم رو می گیرید.[قلب]

تيستو

ليلا جان من و كورش تقريبا از يكي دو هفتگي مونده به دوسالگي تا حدود يك ماهي اين درگيري رو داشتيم. صبح اصلا حاضر نبود بره مهد.و طوري گريه ميكرد كه جيگر آدم آتيش ميگرفت.روشهاي مهربانانه خيلي رو باهاش گذروندم مثل موندن باهاش تو مهد يه مدت بيشتر يا...با مشاور هم صحبت كردم.اون به من گفت خودت بايد اول از همه با خودت كنار بيايي.بچه ها تو اين سن از چشم آدم هم ميتونن احساسات آدم رو بخونن. خيلي جدي بايد باهاش برخورد كني.حتي صحبت كني كه لازمه اين طور باشه و...گفت مطمئن باش اگه اين ايمان و اعتقاد رو ته صدات بشنوه و ته چشات ببينه با خيال راحت ازت جدا ميشه.

تيستو

ليلا جان من و كورش تقريبا از يكي دو هفتگي مونده به دوسالگي تا حدود يك ماهي اين درگيري رو داشتيم. صبح اصلا حاضر نبود بره مهد.و طوري گريه ميكرد كه جيگر آدم آتيش ميگرفت.روشهاي مهربانانه خيلي رو باهاش گذروندم مثل موندن باهاش تو مهد يه مدت بيشتر يا...با مشاور هم صحبت كردم.اون به من گفت خودت بايد اول از همه با خودت كنار بيايي.بچه ها تو اين سن از چشم آدم هم ميتونن احساسات آدم رو بخونن. خيلي جدي بايد باهاش برخورد كني.حتي صحبت كني كه لازمه اين طور باشه و...گفت مطمئن باش اگه اين ايمان و اعتقاد رو ته صدات بشنوه و ته چشات ببينه با خيال راحت ازت جدا ميشه.

تيستو

ولي اينطور كه مينويسي كاملا مشخصه كه خودت سست هستي هنوز تو تصميمت براي ادامه كار يا... باور كن كورش هم حتي تو اون مدت.شايد ماكسيمم 5دقيقه بعد از جدا شدن از من گريه ميكرد.بعدش تموم شده بود و مشغول بازي ميشد!!! باور كن از وقتي كه تصميم گرفتم باهاش جدي برخورد كنم و برخلاف ميلم كاملا جدي صبحها باهاش خداحافظي كنم و حتي درحال گريه اش بدم دست مربي و بيام يه هفته نشد كه ديگه راحت رفت.الان كه خودش از وسط كوچه كيفش رو هم ميندازه دوشش و ميره. خاله سارا هم كه گفته.اون فقط ميدونه تو حساسي با اين كلمات و جملات تو رو آزار ميده. باهاش جدي صحبت كن.ماشالله مارتيا خيلي هم باهوشه. شك نكن كه از كار در بيايي براي يه دوره كوتاه كه جوابگو نخواهد بود.بيشتر هم مطمئنم پشيمون خواهي شد.مگر امكان كار پاره وقت داشته باشي.

تيستو

ولي اينطور كه مينويسي كاملا مشخصه كه خودت سست هستي هنوز تو تصميمت براي ادامه كار يا... باور كن كورش هم حتي تو اون مدت.شايد ماكسيمم 5دقيقه بعد از جدا شدن از من گريه ميكرد.بعدش تموم شده بود و مشغول بازي ميشد!!! باور كن از وقتي كه تصميم گرفتم باهاش جدي برخورد كنم و برخلاف ميلم كاملا جدي صبحها باهاش خداحافظي كنم و حتي درحال گريه اش بدم دست مربي و بيام يه هفته نشد كه ديگه راحت رفت.الان كه خودش از وسط كوچه كيفش رو هم ميندازه دوشش و ميره. خاله سارا هم كه گفته.اون فقط ميدونه تو حساسي با اين كلمات و جملات تو رو آزار ميده. باهاش جدي صحبت كن.ماشالله مارتيا خيلي هم باهوشه. شك نكن كه از كار در بيايي براي يه دوره كوتاه كه جوابگو نخواهد بود.بيشتر هم مطمئنم پشيمون خواهي شد.مگر امكان كار پاره وقت داشته باشي.

سپیده از مشهد

مارتیا پسر خیلی زرنگی هست و اللخصوص بسیار حساس فقط نزار روحیش خراب بشه....

مريم

درکت میکنم مهرانا هم خیلی به من وابسته است البته شرایط منم فرق میکنه و سر کار نمیرم اما از خیلی موقعیت های خوب به خاطر مهرانا گذشتم . امیدوارم تصمیم خوبی بگیری.

صحرا

سلام لیلا جان در مورد دکتر مجد و آقای سلطانی سوالاتی ازت پرسیده بودم که متاسفانه جواب ندادی. من از چند تا مشاور شنیدم و تو مقالات هم خوندم که از بدو تولد بچه باید کنار مادرش باشه تا حداقل 3 سالگی که حس اطمینانش در بزرگسالی تامین شه امیدوارم بتونی تصمیم خوبی بگیری

مائده

ليلا جونم من هنوز دارم وبتو ميخونم نميدونم چرا ولى بدجورى منو جذب كرده...... ولى هيچ عكسى تا حالا نديدم.....?? ليلا جان من نئ نئ ندارم ولي دوست دارم از همين الان اطلاعاتمو زياد كنم خبر دارى الان اقاي سلطانى كلاس داره يا نه؟؟؟؟؟ اگه دارى حتما بهم جواب بده ممنونم، من وب ندارم عزيزم