توی پا

حدود ساعت یک شنبه مرخصی گرفتم و رفتم خونه.چون مارتیا صبح ها خیلی زود بیدار میشه ظهر سه ساعتی میخوابه و وقتی من میرسم خونه اون خوابه.گفتم بزار قبل از خوابیدنش از رفتن من مطمئن باشه.حسابی خوشحال شد و پرید توی بغلم.

دیروز بردمش خونه مامان اینا.سی و پنج دقیقه طول کشید تا از من جدا بشه.هم خوابش میاومد و هم میترسید من برم.همسر از این جدایی طولانی دادش در اومدکه تا ٩ هم نمیرسیم سرکار.طول روز که زنگ زدم بازم میگفت مامان بیا خونه.

ظهر که رسیدم خونه خواب بود.بغلش کردم و سرشو گذاشتم روی بالش  و نازش کردم و توی گوشش گفتم که من اومدم خونه و پیشت هستم دیگه نگران نباش.پدرم میگه :اینجوری نکن بچه بیدار میشه.به پدر گفتم که چی به مارتیا گفتم.پدرم میگن:اینم تو کتاب خوندی یا اون آقای دکتر گفته(آقای سلطانی رو میگن) خوب به ما هم از این چیزها یاد بده دیگه.

راهنمایی شما دوستان عزیزم و مامانهای کارمند و مهربون عالی بود.از اینکه شرایطم رو درک کردید ممنونم.

اول تصمیم گرفتم چند ماهی مرخصی بدون حقوق بگیرم.بعد گفتم پارت تایم برم سرکار ولی حالا مصمم هستم که به کارم ادامه میدم.

به قول مریم عزیز مامان کوروش من خودم هم از این جدایی دلتنگم و مارتیا اینو کاملا حتی از نگاهم میفهمه.

اینم یه دورانی از بچه داریه و مقطعی از رشد بچه است و باید به خوبی باهاش کنار بیاییم.

عکسهای مارتیا در سرزمین رویا

نتیجه کار و عکس خواهر مارتیا که روی دیوار بود.شباهتشون عجیبه.

*دیشب به من میگه:مامان لیلا توی پا چی هست؟میگم:کدوم تو؟.زانو شو نشون میده و میگه:این تو.چی هست؟میگم:ماهیچه و گوشت و استخوان.میگه :مارتیا بیبینه؟ میگم:اون تو دیده نمیشه که مامان جان.اصرار میکنه که توی پاشو ببینه.به هیچ طریقی راضی نمیشه.بهش میگم باید یه چاقو بیاریم و پا تو ببریم تا توش دیده بشه.قبول میکنه و خودش یه چاقو میاره.بهش میگم: چاقو خطرناکه پسرم.نمیشه پاتو ببریم.قبول میکنه.بهش میگم:خیلی دوست داری اون تو رو ببینی؟میگه:بله. میگم :یه نوعی عکس هست که از پا میگیرن.یه عکس مخصوص اون موقع میشه توی پا رو دید.با این دوربین های معمولی نمیشه.تا شب ذهنش درگیر عکس مخوصه.

*جمعه ظهر توی تخت دراز کشیدیم.از روی من رد میشه و میره پشت پنجره.میگم چکار داری؟میگه:مارتیا ماشین بابا ببینه.میگم:ماشین بابا دیدن نداره.در حالی که پرده رو میزنه کنار و خوشحاله. میگه:دیدن داره.

مارتیا در تولد دوستش

آخرین رنگ بازی مارتیا (شنبه ٨٩/٨/١)

/ 13 نظر / 23 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سمیرا مامان هانا

خوشحالم که بالاخره تصمیم قطعی گرفتی همیشه قاطعیت حرف اول و آخر رو میزنه. مطمئنم که ماریتا جون هم یواش یواش این موضوع را درک میکنه و پذیرشش بالا میره. چقدر جالبه از خودش به عنوان سوم شخص حرف میزنه: مارتیا میخواد ....[قلب][لبخند]

ممول

ای خدا چه عشقی می کنم من با خوندن حرف های این وروجک . خیلی حاضر جوابه ها جیگر طلا [ماچ][ماچ][ماچ]

شکوه مامان ارمیا

خیلی واست خوشحالم که تصمیم قطعی رو گرفتی اینشالا که مارتیا جون هم خیلی زود با این شرایط کنار میاد[قلب] چقدر شیرین و کنجکاوه[بغل][ماچ]

خدیجه

سلام لیلا جون - می خواستم بگم می تونین از این پوسترهایی که تو مدارس برای درس علوم استفاده می کنن و ماهیچه ها و استخونها و کلا اسکلت آدم رو نشون می دن - از اونها توی کتابفروشی ها یا کودک آموز و ... دارن می فروشن برا مارتیا بگیری و اون بتونه یه تصور ذهنی از پا استخون ماهیچه گوشت و ... داشته باشه . ببوسش

ایرن

این که مصمم شدی خودش یک گام به جلو است. اما من فکر می کنم اگر شرایط کار نیمه وقت رو داشتی بهتر بود. بچه ها وقتی در کنار مادرشون امنیت روانی بیشتری دارن..

شکلات تلخ

اینجوری که بوش میاد ممکنه پزشک هم بشه هااااا !!! خدا ! میخواستم بگم کی مارتیا لاک زده !! یعنی تو ذهنم بود این رو کامنت بذارم بپرسم.واقعا جالب بوداا این شباهت

رها-ستایش

چه شباهت عجیبی[قلب] خدا حفظش کنه این پسرک باهوش و عاقل رو[بغل][ماچ]

سارا

عکسا باز نمیشه [ناراحت][گریه]

شیلا

خانومی برای شما آیین نامه دورکاری نیومده یه جورایی اگه تکلیف مساله دورکاری تو ادارمون مشخص بشه حتما میرم.

آرزو مامان آرش

سلام لیلا جان خوبی؟ خیلی خوب کاری کردی که تصمیم گرفتی به کار کردن ادامه بدی. نگران مارتیا هم نباش این کوچولوهای معصوم ما درکشون فوق العاده بالاست. جریان خواهر مارتیا چی بود؟!![متفکر]